عمری که بین جاده ها گذشت...

 

با شروع ترم چهارم که قرنطینه کرونا تموم شد و دانشگاه ها حضوری، بخش زیادی از زندگیم توی جاده ها گذشت. منی که از محله مون هم بیرون نمیرفتم و شهر خودمونو بلد نبودم حالا چندصد کیلومتر باید میرفتم تو یه شهر دیگه، البته که برای من اینقدر پر فراز و نشیب از آب درومد که چند تا شهر اضافه هم رفتم و کلا اینرو به اونرو شدم!

یه روز اتوبوس vip 24 صندلی تخت شو با تلوزیون (اوایل روشن بودن بعدا خاموش شدن کلا) و یه روزم یه 405 شوتی با 200 کیلومتر بر ساعت سرعت! کلا تمام روش های دور از عقل و احتیاط به جز موتور رو امتحان کردم. اوایل که نوب بودم کلی پول سوخت دادم به رستوران های بیرون شهر و راننده های عبوری عجیب و غریب. بعد ها دیگه حرفه ای تر شدم و فهمیدم میشود چانه زد و البته دیگه با 405 شوتی 200 کیلومتر بر ساعت نرفت. حتی یه بار تو اتاق استراحت راننده سفر کردم و اونجا فهمیدم vip واقعی اینه نه اون بالا! خیلی اوقات به خاطر اینکه پول تاکسی ندم چندین کیلومتر پیاده میرفتم چون حس میکردم نمیصرفه، گاهی هم گم میشدم و گوگل مپ نجاتم میداد. البته گم شدن توی شهر بهتر از وقتایی بود که وسط راه راننده بگه ازینجا به بعد مقصدمون جدا میشه چون مسافر ندارم و تو شبونه وسط ناکجا آباد، بین کامبیون های گنده خودتو پیدا میکنی و نمیفهمی اینجا کدوم گوریه اصن!

بیشتر اوقات رفتنی رو به یه ماشین عبوری میرفتم و برگشتنی بلیط اتوبوس میخریدم، با پوست و گوشت بالا رفتن قیمت ها، قحطی اتوبوس ها و محو شدن آپشن های ارزون رو میدیدم. آدمای مختلفی تو سفر دیدم، بعضیا شون قصه ای واسه تعریف کردن داشتن و بعضیاشونم ترجیه میدادن سکوت کنن، شاید چون اینقدر از بیرون سرد و رسمی بنظر میام ترسیدن چیزی بگن ولی اونایی که میگفتن دیگه متوقف نمیشدن، انگار که فقط دنبال یکی میگشتن که حرفاشونو بهش بزنن. یه روز آدمای مشتی پیدا میشدن اصن کرایه نمیگرفتن و یه روز دولا پهنا میکردن تو پاچم که این باعث مقدار زیادی بحث درون حمام با خودم میشد.

پیش میومد که از اقبال من صندلیم خراب باشه و عقب نره، خشک میشدم تا برسم مقصد و گاهی دیگه خیلی خوش اقبال میشدم ته تنها اوضاع خوب میشد بلکه یه خانواده ها بهم خوردنی تعارف میکردن! 

البته این جدا از تغذیه اتوبوس بود که هیچوقت نخوروم، جز شکلات های ویفری شو البته. 

اتوبوس ها همیشه تو مجتمع های بین راهی وایمیستن و یه جهانیه واسه خودش، از مغازه های همه چیز فروشیش و رستوران هاش تا دستشویی که با زیرکی باید پنهانی برید تا پول ندید. 

بسته به شرکت اتوبوس رانی، هرکدوم تو مجتمع خاصی وایمیستن ، یه بار یکیشون تو یه مجتمع دولتی وایساد چون پول ازم نگرفت، شایدم چون خصوصی بود پول ازم نگرفت ولی اینقدر تمیز بود که عنصر کثیف اونجا ما بودیم :/

از قسمت های لذت بخش این سفر های زیاد تماشای منظره بیرون بود. از بهار تا بهار چشمم رو به جاده میدوختم و همسفرم آفتاب بود، کوه ها می‌گذشتن و سیر زندگی چمن زار هارو میدیدم. ابر ها می‌گذشتن، یه روز بارون داشتن و به روز فقط سیس بارون! اگه عقب ترین قسمت اتوبوس بشینید پنجره بزرگ تری نصیبتون میشه تا زیر نور آفتاب و موسیقی کتاب بخونید. البته اگه کنار دستی تون نگه پرده رو بکش. صندلی تکی بهتره این مواقع. 

 

 

نظرات (14) پسند ()

دنبال‌کنندگان مشاهده همه

آمار بازدید

بازدیدکنندگان آنلاین 1
بازدید امروز 4
بازدید گوگل امروز 2
بازدیدکنندگان امروز 3
بازدیدکنندگان دیروز 10
بازدیدکنندگان هفتگی 30
بازدیدکنندگان ماهانه 159

چیزی برای جستجو تایپ کنید

ذهن نگاشت
ذهن نگاشت
یادداشت ذهنی

موقت مینویسم