14-15 سالم که بود با خودم میگفتم چند تا دوست داشته باشم دقیقا عین خودم و بقیه کلا برن به درک
الان تردید دارم که من از بیرون اصن آدمی هستم که بخوام باهاش دوست بشم؟
14-15 سالم که بود با خودم میگفتم چند تا دوست داشته باشم دقیقا عین خودم و بقیه کلا برن به درک
الان تردید دارم که من از بیرون اصن آدمی هستم که بخوام باهاش دوست بشم؟

بالاخره اون روز میرسه، روزی که فرداش دیگه کسی بهتون گیر نمیده، کسی نمیگه اتاقت رو مرتب کن، بازی نکن، فیلم نبین، بیرون نرو، چت نکن، نقاشی نکش، مثل فلانی باش و اینو بخون یا اون کارو دنبال نکن...
مثل پرش از یه سکو به سکوی دیگست، دوره ای بعد از حوالی 19-20 سالگی که همه اون حرف های رو اعصابشون به طرز عجیبی کم میشن.
اوایلش خیلی خوش میگذره و حس آزادی داره ولی کم کم احساس گم شدن میکنید و دلتون میخواد یکی بهتون گیر بده که چیکار کنید.
بازه زمانی که چشم نداری کسی ماهر تر، موفق تر، پولدار تر، محبوب تر و قوی تر از خودت رو ببینی تا وقتی که عاقل میشی نسبت به این موضوع قراره حرف ها و کارای احمقانه زیادی بکنی.
بعدش باید به این بازه بگیم دوران جاهلیت، همچنان که قراره ده سال بعد به الانمون هم بگیم دوران جاهلیت
چیزی برای جستجو تایپ کنید
موقت مینویسم