حرف هایم به تیزی سوزن بود

یکی از تلخ ترین لحظات اینکه باعث تخریب تصویرت در ذهن کسانی میشی که دوست داشتی براشون تصویر خوبی باشی. 

یک الگو، یک رفیق، یک برادر، یک دلگرمی، یک تکیه گاه و گاهی یک همدم روز های سخت. وقتی باعث تخریب هر کدوم ازین تصاویر میشم احساس حسرت و ندامت سختی من رو میگیره، پشیمانی از این که حتی با بازگشت شرایط اون تصویر قبلی با همون شکل برنمیگرده. 

مثل پلی که پشت سرت خراب میکنی و چاره ای جز جلو رفتن نمیبینی 

به همون اندازه که چند جمله دلگرم کننده و تشویق در ذهن ها می‌ماند، آن روزی که باور هایت را از خودش می‌شکند هم به یادت خواهد ماند. 

یه جورایی هرچی که رشته کردم تو ذهن طرف پنبه میشه برمیگرده حالت قبل و انگار هیچ کاری نکردم. 

شنیدن جمله " ولی من باورت داشتم یا تو الگوی من بودی و..." از تلخ ترین جملات زندگیمه که عادت بهش نخواهم کرد. 

یه جورایی حس میکنی چیز خیلی مهمی رو از دست دادی که قدرش رو نمیدونستی و دوباره بدست نمیاد. 

اون لحظه تازه میفهمی ساده ترین جملاتت برای یه عده الهام بخش بود و الان شکسته شدن این باور براشون دردناکه که تو اونی که تصویر کرده بودن نبودی 

 

نظرات (2) پسند ()

دنبال‌کنندگان مشاهده همه

آمار بازدید

بازدیدکنندگان آنلاین 1
بازدید امروز 4
بازدید گوگل امروز 2
بازدیدکنندگان امروز 3
بازدیدکنندگان دیروز 10
بازدیدکنندگان هفتگی 30
بازدیدکنندگان ماهانه 159

چیزی برای جستجو تایپ کنید

ذهن نگاشت
ذهن نگاشت
یادداشت ذهنی

موقت مینویسم