مزیت نامرئی بودن

نامرئی بودن مزیت های خودشو داره، مثلا میتونی جاسوس خیلی خوبی بشی چون وارد هرجا که میشی انگار دیده نمیشی، ممکنه باخودت فکر کنی شاید من همچین فکری میکنم اما وقتی به رفتار مردم نگاه میکنی متوجه میشی واقعا اونجا نیستی. حتی وقتی از کنارشون رد میشی یا باهاشون صحبت میکنی چند دقیقه زمان کافیه که کاملا یادشون بره اونجا بودی و چی گفتی. انگار یک موجود خنثی هستی که نه چیزی رو دفع میکنی و نه جذب

توی مجازی هم همینطوریه. چندین سال توی اینستاگرام فعالیت میکنی و انگار کسی نمیفهمه کی هستی یا حتی نوشتن تو اینجا یا هرجای دیگه

یه آدم نامرئی که کسی متوجهش نمیشه.

یکی از مزیت های دیگه نامرئی بودن یا کم مرئی بودن اینکه آروم آروم با پدیده توجه روبرو میشی، بعضی ها با یکی دوتا حرفی که میزنن ناگهان کلی توجه میاد سمتشون. کسایی که تا دیروز ناشناس بودن پیجشون چند ده هزار دنبال کننده میگیره و اونجاست که میشه توجه فراتر از ضرفیت رو دید. اینکه یه دفعه از 0 به پله 50 میرسن و نمیدونن چی بدست آوردن. بعضی هاشون فاصله میگیرن و احتیاط میکنن ولی بقیه شروع میکنن به نصیحت کردن و مشاوره دادن به دیگرانی که هیچ شناختی ازشون ندارن. درحالی که کلا 16-17 سالشونه فرصت رشد رو از خودشون با دیواری از تمجید ها و تعریف های الکی سلب میکنن.

برای من این فرایند خیلی آروم اتفاق میافته و بزور بعد مدت زیادی نوشتن و حرف زدن چند نفر انگشت شماری منو میشناسن، هنوزم بین احساسی از ذوق و تعجب و ترس با این حقیقت روبرو میشم که من برای کسی به الگو تبدیل شده باشم یا حرفام واقعا روی کسی اثر گذاشته باشه. بار مسئولیت سنگین تر هم میشه وقتی حرفای خودم رو به خودم میزنن و تعجب میکنم که این چطوری یادشون مونده؟! آیا اونا دارن سریع تر من تغییر میکنن؟ و این میتونه این حس رو هم ایجاد کنه که آیا من هم دارم باهاشون هل داده میشم به سمت رشد؟

کلا اینکه بیشتر زندگیت یک کاراکتر غیر قابل بازی (npc) تو یه بازی جهان باز باشی که کسی متوجه حضورش نشه و ناگهان کسی بهت بگه به خاطر تو کاری رو شروع کرده به آدم حس لول آپ کردن زیادی میده. انگار که بالاخره یک کاراکتر پیدا کردی و داری اثر میذاری. توانمندی که میتونه با یه لحظه لغزش به یک افتضاح تبدیل بشه و دید کسی رو به کاری که براش صبح بلند میشدی کاملا منفی کنه. اینکه کسی از من بدش بیاد زیاد عجیب نیست اما اینکه به خاطر کار من کسی از خودش و زندگی بدش بیاد چیز بدیه.

در هر صورت آروم آروم بزرگ شدن دایره توجهات دورم کمک میکنه به این موارد دقت کنم، شاید اگه روز اول صد ها نفر منو میدیدن کلی چیز بدآموزی به جهان اطرافم اضافه کرده بودم.

نظرات (6) پسند ()

غرب و غرب زده

رابطه بین غرب زده ها و غرب واقعی شبیه عشق یک طرفه خیالی میمونه، اینایی که کلی هزینه میکنن واسه طرف و قربون صدقش میرن و براش موش میشن شبا بعد یارو که فهمیده این دنبالشه کلی ازش میتیغه و میره با یکی دیگه. 

تنها تفاوتش اینکه چشم معشوق به مال و اموال این جوان بخت برگشته هم هست و میخواد ازش بگیره همرو

بحث این نیست که غرب بده و اینجا گل و بلبله بحث اینکه با این نوع تفکر از اینی که هستی بالاتر نمیری، تو نظم جدید جهان و آینده، جوامعی که از یه جامعه دیگه بت ساختن و میسازن همچنان همون نقشی رو خواهند داشت که تو نظم قبلی داشتن، مصرف کننده منفعل با تاریخ غنی که حسرتشو بخوره.

نظرات (0) پسند ()

مرگ بر صبانت

قطعی پی دی پی اینترنت وسط کار اینقدر رو اعصابه که میخوای مدیر شرکتشو تبدیل به صابون کنی، یه کار کوچیک کلی طول میکشه

نظرات (0) پسند ()

سفرنامه سنگ پای طبیعی

ما کلا زیاد اهل مسافرت نیستیم، نه با خاطر علاقمندی به کوالا استایل زندگی کردن بلکه چون باهم کنار نمیایم. جدیدا که همه گنده تر شدیم بیشتر کنار میایم و به لحظات اهمیت میدهیم تا مقاصد. البته بزرگ تر ها همیشه یه میل عجیبی به رسیدن دارن! کلا فرقی نداره مقصد سفر باشه یا مبدا بازگشت مهم اینکه قبل از غروب برسن، انگار شب که بشه گرگ میاد میخوره مارو یا اورانیومشون رو گازه میسوزه. 

با گروهی از همکاران به سفری متمایل شدیم که نصفشو skip کردیم و وقتی مارو دیدن در نهایت تواضح و خشوع و خضوع گفتیم قسمت نشد، حیف شد درحالی که تو ذهنمون داشتیم مرور میکردیم که کویر به چه دردی میخوره، شن میره تو ماشین خراب میشه، گم میشیم، استخاره نیومد و...

البته من موافق بودم ولی دیدم هیچی موافق نیست گفتم در این صورت کوچک ترین ضدحالی بخوریم میندازن تقصیر من. این مواقع وقتی کسایی که رفتن میگن نه حاجی خوش نگذشت و گم شدیم تو ذهنمون میگیم آررره دیدی چقدر باهوشیم نرفتیم. با یه مشت آدم مذهبی پاشدیم رفتیم مهد عرق جهان! اینقدر عرق خوردیم که برای چند سالمون بسه. با عرق شما کلی گرمی جات هم به عنوان مزه بندازی بالا دیگه چه شود!  همه نوع عرقی مثل عرق گلاب، عرق زعفران، عرق بیدمشک و عرق نعنا!

تازه مراسم عرق گیری هم دیدیم که من چون داشتی اعراق بقیه رو میخوردم چیز زیادی نفهمیدم، یه سری گل دارن میریزن تو ظرف فشار میدن عرقش درمیاد. بعد اینکه کلی از محصولاتشون رو تست میکنید وسوسه میشید بخرید میبینید میلیمتری با تو پاچه کردنتون فاصله دارن که ناگهان یکی از ته اکیپ داد میزنه من یه جایی میشناسم نصف قیمته.

بعد از صبحونه با گردو (خیلی شگفت انگیز بود، یه عالمه گردو داشتن! فکر نمیکردم گردو اضافه بیاد) رفتیم به آبشار تا عکس بگیریم. میدونستم قراره یک برخورد میان فرهنگی دموکراتیکی رو شاهد باشیم. بی حجاب، با حجاب، مذهبی، غیر مذهبی و شیخ و آنتی شیخ همه گرد هم بودند و سعی میکردن هم دیگه رو تو آبشار غرق نکنن. یه عجله مسخره ای مسئولین مربوطه رو گرفته بود و یه عده ایشون باور نمیکردن بالای آبشار نیاسر به جهان دیگست! سری قبلی وقت نشد برم اون بالا و اینبار مهم نبود چی بشه، برنامه بستنی رو از دست دادیم ولی صعود کردیم به جهان دیگر.

واقعا یه جهان دیگست، جهان ما وسط دوتا سرزمینه یکیش سر زمین زیر آبشار و بالاش سرزمین روی آبشار و بین اینا راه پله های باستانی هستند که شماره به غار ها و کوه های اسنفجی میبرن، همزمان رودخونه رو دارید که داره سرازیر میشه. ماجراجویان و بز کوهی های انسان نمای زیادی مسیر پله هارا بیخیال شده و میرن سراغ یه بخش خفنش که از اونجا منظره جهان پیداست! کوه تنها که بالاش میشه به علوم الله ناموسی رسید و زیرش رو جنگل فرا گرفته و تمام این منطقه تو بیابونه!

با همین توصیف ارباب حلقه ها مانند همرو خر کردم که بیان بالا که من فقط دوباره اونجایی که بچگی دیدم رو ببینم.

ارزششو داشت.

نمیدونم چرا کوه های این منطقه شبیه سنگ پان! سوراغ سوراغ و خط خطین

درباره مشهد اردهال هم همین توصیفو دارم، معلوم نیست این چیه انگار دو سه تا تمدن توش اومده و بعدش از بین رفته. همه چیز نیمه کاره و تخریب شدنست، ستون هایی که به هیچ جا وصل نیستن، کنگره هایی که شکستن، آثاری از راه پله های باستانی به مقصد نامعلوم و یکهو وسطش یه امام زاده رشد کرده. 

بازم به خاطر عجله میان سال ها یادم رفت اون چیر میزای گرمسیری محلی شونو بخرم. بابا یه خوشمزه بودن ارزش داشت بره تو پاچمون. تو رستوران به صرف ناهار یه حرکت انقلابی زدن که مطمئنم تو اون محله معروف میشیم. تحریم نوشابه کوکاکولا که تو همین مشهد پر میشه! من بعید میدونم واقعا این کوکاها سودی به اسرائیل برسونه ولی جو جو مبارزه با اسرائیل بود و به دوغ بسنده کردیم. البته نوشابه سیاه کلا چیز بیخودیه و چیزی جز سیاه و دوغ نعنایی نداشتن وگرنه من به نمایندگی ای سون آپ و اسپرایت کل این جنبش انقلابی رو بهم میزدم.

الان مثلا آیفون آمریکاییه دیگه بعد دست این عرزشی ها میبینمش یه حس خیلی مضخرفی داره، کلی گوشی جایگزین کره ای و چینی داریم اونو تحریم نکردی؟ یه نوشابا فقط تحریمه؟

البته یکی از حاضرین آخرش به نوشابه تن داد و رفتم براش از مغازه دیگه ای قاچاقی نوشابه زرد آوردم که اونم میراندا بود و گفتن نههه اینم اسرائیلیه 

باو بس کن مرد! 

یکی از ترفند های میان سالان برای اینکه شما سوغاتی سفر نخرید اینکه میگن ارزونش یه جا دیگه هست و شما که تو راه برگشتن خسته اید اینقدر سریع رانندگی میکنن که میبینید خونه اید، نه خبری از سوغاته و نه گلاب نصف قیمت.

 

نظرات (0) پسند ()

عین خودم

14-15 سالم که بود با خودم میگفتم چند تا دوست داشته باشم دقیقا عین خودم و بقیه کلا برن به درک 

الان تردید دارم که من از بیرون اصن آدمی هستم که بخوام باهاش دوست بشم؟

 

نظرات (6) پسند ()

اینایی که شبا میان تجمع

یه پدیده ای که سوژه خوبی برای مطالعه اجتماعی - تاریخی هستش این تجمعات شبانه بیرونه که 70 و خورده ای روزه ادامه داره،  قشری از مردم که از روز اول جنگ تا موشک خوردن دفتر خامنه ای، عید نوروز، آتش بس دو هفته ای و محاصره دریایی همچنان دارن میان. البته ظاهرا تعداد اون ماشین هایی که باند های گنده بسته بودن کمتر شده ولی مردم همچنان میان.

همچین پدیده ای خیلی کمیابه تو تاریخ جهان که توی یک جنگ مردم اینقدر سفت و سخت پیگیر قضیه باشن و خودشونو یک جزئی از جنگ حساب کنن، معمولا توی جنگ های جهانی مردم تو یه حالت زندگی سخت و کمبود مواد غذایی میموندن، چهره های غم زده و پسرایی که اجباری یا از سر ناچاری میرفتن جنگ ، شهر خاکستری خسته و انتظار همه واسه پایان جنگ و پناهگاه رفتن و این جور چیزا بوده. البته میدونم یه سری گروه های مردم نهاد یا سازماندهی شده بودن که با هدف و شعار ملی گرایی میومدن یه سبک زندگی صرفه جویانه، فداکاری و این جور چیزا رو رواج میدادن.

اینجا ولی با وجود تنگ شدن واردات، محاصره دریایی، تورم و اقتصاد چپ و چول اینا که تو خیابونن کاملا خودجوش حاضرن بمیرن و این یه افتخار بزرگ حساب میشه. بچه هایی که پدر مادرشون رو از دست دادن میان با بغض و عصبانیت سخنرانی میکنن، مردم کلی ماکت و عروسک دست ساز میسازن، به ماشین هاشون ماکت ضد هوایی میبندن، دست خرد سال ها اسلحه اسباب بازی میبینی و کلی شعر و آهنگ تولید میکنن انگار فستیوال موسیقی هفتاد روزس. 

میدونم بینشون چهارتا نخاله رانتی پیدا میشن که هم اینترنت سفید دارن، هم آیفون آمریکایی و هم منتظرن جای کی خالی میشه برن بگیرن. جدا ازینا ولی باقی مردم سبک فکری متفاوتی از باقی دیگه مردم دارن، با اینکه هردو قشر تحت تاثیر یه اقتصاد و مدیریت حکومت دهنشون سرویس میشه اما واسه گروه اول مسیری که بهش اعتقاد دارن پر رنگ تر از کیفیت رفاهی زندگیشونه. این مدل آدما تو تاریخ کم گیر میان، بینشون همه مدل کسی با همه مدل فکری هست اما تصویر کلی و جمعی که از بالا دیده میشه جالبه. کسایی که پیرو دولت نیستن و فقط منتظرن ببینن خامنه ای جونیور چه میگوید. بنده خدا جز تکست تاحالا چیزی نداده 

این مدل ایمان و ممارست به عقاید چیز کاربردی جالبیه، البته اگه درست هدایت بشه و نره به سمت داعش و طالبان. اونموقع گمونم کمک های خداوند عزوجل اشتراکش قطع میشه به تاریخ میپیونده.

نظرات (16) پسند ()

گاتس گرل چیست

فکر میکردم با قطع اینترنت از شر اصطلاحات عجق وجق نوگرایانه خلاص میشیم تا اینکه تو آپارات دیدم نوشته " گاتس گرل" 

این دیگه چیه؟ دختری که شبیه گاتسه؟

نظرات (6) پسند ()

شکایت صدا و سیما از آپارات

پلتفرمی که خودش برنامه هاشو دزدی پخش میکنه از یکی دیگه که داره زیر مجوزش برنامه شو پخش میکنه شکایت کرده که این چرا برنامه های منو دزدی پخش میکنه :/

تلاش زیادی میکنن کمبود مخاطبشونو یه طوری با بستن بقیه جبران کنن باز نمیتونن. تو اکثر خونه ها اگه والدین یا افراد مسن نباشن احتمالش خیلی خیلی خیلی کمه که شما تلوزیون رو روشن کنید. دیگه نهایتش به واسطه والدین آدم چند تا سریال کره ای، ژاپنی یا چینی ببینه که واقعا سریال های خوبی انتخاب میکنن برای دوبله و پخش.

 

نظرات (4) پسند ()

کامنت های آپارات باز شد

اکنون میتوانید به محتویات فاخر ما کامنت دهید:

نظرات (0) پسند ()

ذهن نگاشت اردیبهشت

احساس حروم شدن زندگی میکنم. 

پنجره رو باز گذاشتم که همراه هوا کمی هم سروصدای شهر بیاد، به خاطر این خفه شدن بیش حد صدا توسط پنجره های دو جدارست که خیلی ازشون خوشم نمیاد. 

یه آهنگ گذاشتم که مثلا حس نوشتنم بیاد. بخوام اینجا بذارمش باید یه قرن رو صرف آپلود کردنش کنم و گذاشتن لینکش به امید اینکه کار کنه. 

گوگلم فعلا فلجه، روزی هفت هشت بار اینطوری میشه، وای فای شمام همین طوریه؟ صبانت افلیج بدبخت بی خاصیت 

کار خاصی نمیکنم اینروزا و ترجیه میدم اینو همونجایی بنویسم که هیچکس نمی‌دونست، حس میکنم برای بعضیا الگویی چیزی هستم و این باعث بد آموزی میشه. 

دیجیاتو یه آمار از یه سازمانی منتشر کرده بود که کسب و کار های آنلاین، تبلیغات و گرافیک هشتاد درصد ضرر کردن و باقی مثل صنایع غذایی چهل درصد. منکه درآمدی از گرافیک نداشتم ولی الان دیگه مطمئنم بیشتر کسایی که اوایل حرفه کاریشون بودن از بازار حذف شدن.  فقط گردن کلفت هاشون موندن، با نبود اینستا نمیدونم الان کجان و چیکار میکنن، یه سری هاشون که ادایی نبودن رو دنبال میکردم. 

تو روبیکا پیجمو دارم میارم بالا، نه چون میخوام روی سکوی داخلی کار کنم، میخوام ثابت کنم چقدر ناکارآمده. به هرحال نمیشه فقط حسی و از روی نظرات بقیه قضاوتش کرد باید تجربی کوبیدش. 

فکرشو میکردم یه روزی برسه که تنها اپ هایی که روی موبایل باز میکنم روبیکا، ایتا و گوگل کروم باشن؟ از آقا تلگرام به کجا رسیدم، چنگیز خان اژدر مرغکی گفت بیشتر مردم تن به کانفیگ های ملیونی و سیم کارت پرو دادن، دوست دارم این حرفو باور نکنم. چطوری اینقدر با حقارت سریع خو میگیرید؟ وایسید سه چهار ما بعد حداقل خو بگیرید! 

صبح ها که بیدار میشم به ترتیب شهر خبر - بلاگیکس - گیمفا - دیجیاتو رو چک میکنم، یه چشمم نیمه بستست و یکی به زور بازه. دنیا اندر خم یه تنگه و ما گرد جنگ میگردیم، معمولا کامنت ها کمن، حس میکنم بلاگیکس خلوت شده و درباره گیمفا هم که... 

کامنت میدم تا شناخته بشم و بعد برای وبلاگ گیمی مون "ایکس پی" تبلیغ کنم. حس میکنم به مدل دیجیتال مارکتینگ باشه کارم. 

میتونم تقریبا هر بازی که بخوام نصب کنم ولی انگار وقت حسی شو ندارم، وقت حسی میدونید چیه؟ ینی وقتش هست ولی حسش نیست. ینی احساس میکنی این بازی کردنه از شدت بیکاری وقت تلف کردنه. وقتی در کنار کار بازی میکنی حس میکنی سالم تره. 

احساس میکنم دیگه تو اون سنی نیستم که از شدت بیکاری ساعت ها بازی کنم، اگه کار مفیدی نکنم حس بدی میگیرم. میتونه بخشیش از انتظارات تخیلی خانواده باشه که همیشه آدم رو نگران میکنن. درباره من نگران کنندست اگه بخوام بهش زیاد فکر کنم. 

فعلا که گاهی blur بازی می‌کنم، قصد دارم یه ویدئو نقد و چند تا گیمپلی کوتاه ازش آپلود کنم. 

انیمه فریرن رو میبینم، واقعا جالبه مخصوصا داستان و شخصیت پردازیش و صد البته که با وجود آهسته پیش رفتنش صحنه های مبارزه خوبی داره. داستانش درباره یه الف با عمر درازه که تصمیم میگیره انسان هارو بشناسه و این تضاد بین موجود خیای سن بالا و انسان کوته عمر رو جالب نشون میده.

اگه تنبلی نکنم این کتاب ساخت مدل کسب و کار رو تموم و یادداشت برداری های لازم رو از‌ انجام بدم، سستی می‌ورزم. 

و تیک زدن کار های دیگه که ماه هاست انجام ندادم مثل تکمیل هویت بصری قصر انیمه و دوبله کردن یه کارتون از بازی الدن رینگ 

کاش یه صبحی بیدار شم که هیچوقت به ظهر و عصر تبدیل نشه، صبح ها کار کردن حال میده. 

گاهی گیمپلی فاخر میذارم و ادیتش میکنم. یک محتوای متناسب با حال و هوای جنگ از چهره تبلیغاتی آمریکا تا واقعیتش با کالاف دیوتی! چقدر تو بازی هاشون خودشونو خفن نشون میدن الکی

با وجود همه اینا من بی کارم. اینا برای خانواده توجیه پذیر نیستن، از نظر اونا بهتره بشینم یه محتوا شبیه شهبازی بسازم ،همون برنامه مثلا خنده دار 

چجوری بگم ازین یارو، ازین طرز فکر و این محتوا حالم بهم میخوره. هرچند خیلی سخت نگیر نیستن فقط میخوان به کاری بکنم که بدردبخور باشه واسه جریانات امروز جهان. 

سطح انتظارات همیشه همینطور بوده. 

بعد از سه هفته پیگیری کارای دانشگاه فهمیدم مسئول گسسته دانشگاه نه تنها نامه منو ارسال نکرده بلکه هر بار در جواب من می‌گفته منتظرم جوابش بیاد، مسئول آموزش گفته بود آدم بی خودیه. همیشه چند تا آدم بی مسئولیت به تورم میخورن. حقوقشون بی برکته 

الان دلم میخواد چشم هامو ببندم و بیدار که میشم تو خونه قدیمی مون درحالی که هنوز 17 سالم نشده باشم، از گرمای آفتاب زیر پلک هام لذت ببرم، نقاشی بکشم، بازی کنم و احساس کنم میتونم با دو سه بازی کامبویتری ساختن دنیا رو تغییر بدم... 

 

نظرات (32) پسند ()

دنبال‌کنندگان مشاهده همه

آمار بازدید

بازدیدکنندگان آنلاین 1
بازدید امروز 6
بازدید گوگل امروز 6
بازدیدکنندگان امروز 6
بازدیدکنندگان دیروز 17
بازدیدکنندگان هفتگی 23
بازدیدکنندگان ماهانه 152

چیزی برای جستجو تایپ کنید

ذهن نگاشت
ذهن نگاشت
یادداشت ذهنی

موقت مینویسم